السيد هاشم البحراني ( مترجم : ياسرى )
53
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى )
بازگردم ، پيرزن گفت : چرا اينقدر براى رفتن عجله دارى ، در حالى كه مدت زيادى نزد ما نبودى ؟ نزد ما بمان كه از حضورت خوشحال شويم . از روى استهزاء به او گفتم : مىخواهم به كربلا بروم ( و مردم داشتند به مناسبت نيمهء شعبان يا روز عرفه به زيارت مىرفتند ) . پيرزن گفت : فرزندم ، از تو به خدا پناه مىبرم كه بخواهى با اين گفته ، آنان [ يعنى اهل بيت عليهم السّلام ] را كوچك بشمارى يا تمسخر نمايى و من تو را از مسألهاى آگاه مىكنم كه دو سال بعد از رفتن تو برايم اتفاق افتاد . [ شبى از شبها ] من در اين خانه ، نزديك دالان خوابيده بودم و دخترم نيز با من بود . بين خواب و بيدارى بودم كه مردى نيكوروى ، با لباسهايى نظيف و بويى خوش وارد شد و گفت : اى فلانه ، هماينك شخصى از نزديكان مىآيد و تو را ( به جايى ) دعوت مىكند ، از رفتن با او خوددارى مكن و مترس . من ترسيدم و دخترم را صدا زدم و به او گفتم : آيا فهميدى كه كسى داخل خانه شود ؟ گفت : نه . خدا را ياد كردم و خوابيدم . ( باز ) همان مرد آمد و همان گفته را تكرار كرد . ترسيدم و دخترم را صدا زدم ، گفت : هيچكس وارد خانه نشده ، خدا را ياد كن و نترس ، من نيز ( خدا را ) خواندم و خوابيدم . وقتى كه آن مرد ، براى سومين بار آمد و گفت : اى فلانه ، شخصى مىآيد و تو را دعوت مىكند و در مىزند ، با او برو ؛ صداى دقّ الباب را شنيدم . پشت در رفتم و گفتم : كه هستى ؟ گفت : باز كن و مترس . سخنش را فهميدم و در را باز كردم . غلامى بود كه همراهش چادرى ( پوششى ) داشت . گفت : بيا كه بعضى از نزديكان به تو نياز مهمى دارند و سرم را با آن